معرفي كتاب (عمليات ترويستي رژيم ايران درعراق) - جلد اول
جلد اول از مجموعه كتابهاي تروريسم بنام “عمليات تروريستي رژيم ايران در عراق” در برگيرندة بخشي از عمليات ترويستي رژيم در عراق عليه مجاهدين است كه طي دهه 70(1370تا1380) صورت گرفته است.
براي ديدن متن كليك كنيد
سپاه پاسداران حافظ تماميت رژيم با شكنجه و كشتار
861005
سپاه پاسداران اولين ارگان سازمانيافته و سراسري است كه توسط رژيم آخوندي و به فرمان شخص خميني و با هدف تثبيت و تحكيم حاكميت ارتجاعي آخوندي تشكيل شد. سپاه پاسداران ستون فقرات ديكتاتوري مذهبي حاكم برميهن ماست و علاوه بر اين كه تشكيلات اين نيرو در خدمت سركوب و صدور تروريسم و جنگافزوزي براي حفظ تماميت اين رژيم است، عموم كارگزاران و مديران دستگاههاي مختلف رژيم نيز مراحل تربيتِ ضدبشري و آموزشهاي سركوبگري را در سپاه پاسداران طي كردهاند
ريشهري اولين وزير اطلاعات،90درصد از كادرهاي اين وزارتخانه را از سپاه پاسداران گزينش كرد و پستهاي كليدي در سطح معاونتها و مديران اطلاعات استانها و گزينش وزارت اطلاعات در اين ساليان عمدتاً در دست عناصر سپاه پاسداران بوده است.
احمدي نژاد، گماشتة ولي فقيه ارتجاع كه خودش از پاسداران؛ با سوابق طولاني جنايت در زندانهاست، اساساً تمامي پستهاي حساس دولت خودش را به جنايتكارترين پاسداران سپرده است. به طوري كه عوامل باندهاي رقيب دولت او را دولت پاسداران نام دادهاند.
گنجاندن سپاه پاسداران در ليست سياه، يك اقدام موثر و ضروري بود و سبب مي شود كه منابع مالي سپاه پاسداران و حيطه فعاليتهاي آن محدود شود. همچنين يك ضربه روحي و تضعيفكننده براي سپاه و تماميت حكومت آخوندي مي باشد و اين ارگان سركوبگر را در مقابل خيزشها و اعتراضات مردمي آسيبپذير ميكند.
عملكرد سپاه پاسداران به عنوان ستون فقرات فاشيسم مذهبي حاكم بر ايران، موضوع برنامه اين هفته از پرونده مي باشد و به شهادت چندتن از مجاهدين در مورد اِعمال سياهترين وضدانسانيترين انواع شكنجه و سركوب و كشتار توسط سپاه پاسداران آخوندها اختصاص دارد.
(قسمت اول) (قسمت دوم) (قسمت سوم)
برای پی ريزی جامعه ای بکوشيم که در آن حکومت بيشتر از يک قاتل عادی حق قاتل بودن نداشته باشد،و وقتيکه بصورت حيوانی درنده عمل کند،با خودش نيز چون حيوان درنده عمل شود،برای پی ريزی جامعه ای بکوشيم که در آن جای کشيش در کليسای خودش باشد و جای دولت در مراکز کار خودش،نه حکومت در موعظه مذهبی کشيشان دخالت کند و نه مذهب به بودجه و سياست دولت کاری داشته باشد،برای پی ريزی جامعه ای بکوشيم که در آن ،همچنانکه قرن گذشته ما قرن اعلام تساوی حقوق مردان بود،قرن حاضر ما قرن اعلام برابری کامل حقوقی زنان با مردان باشد،برای پی ريزی جامعه ای بکوشيم که در آن آموزش عمومی و رايگان ، از دبستان گرفته تا کلژدوفرانس، همه جا راه را به يکسان بر استعدادها و آمادگی ها بگشايد .هر جا که فکری باشد کتابی نيز باشد.نه يک روستا بی دبستان باشد ،نه يک شهر بی دبيرستان چنانکه نه يک شهرستان بی دانشگاه، و همه اينها زير نظر و مسئوليت حکومتی لائيک ، حکومتی کاملا لائيک ، حکومتی منحصرا لائيک . برای پی ريزی جامعه ای بکوشيم که در آن بلای ويرانگری بنام گرسنگی جايی نداشته باشد. شما قانونگزاران، از من بشنويد که فقر آفت يک طبقه نيست،بلای همه جامعه است. رنج يک فقير تنها رنج يک فقير نيست ، ويرانی يک اجتماع است. احتضار طولانی فقير است که مرگ حاد توانگر را به دنبال ميآورد . فقر بدترين دشمن نظم و قانون است . فقر نيز ، همانند جهل ، شبی تاريک است که الزاما ميبايد سپيده ای بامدادی در پی داشته باشد.
ویکتور هوگو سخنرانی در مجمع قانونگزاری فرانسه در ۱۵ژانویه ۱۸۵۰
1 ـ بگذارید پیش از آنکه درباره جواد نوری المالکی نخست وزیر جدید عراق و مرد شماره 2 حزب الدعوه و تفاوتهای او با ابراهیم الجعفری و نیز جلسه ویژه پارلمان عراق روز شنبه بنویسم، فشرده مقاله ای خواندنی را به قلم نویسنده آزاداندیش و سکولار عراقی «محمد محبوب» که در روزنامه لیبرال مسلک «الرافدین» چاپ بغداد یک روز پس از انتخاب المالکی به چاپ رسید، به اطلاع شما برسانم. عنوان مقاله «جمهوری شیعه ستان اسلامی» است.
محبوب می نویسد: «مقاله ای که هفته گذشته در انتقاد از بازیگران صحنه قدرت یعنی اسلامیهای شیعه نوشتم واکنشهای بسیاری را برانگیخت. عده ای از مطلب تحسین کردند و شماری مرا به دشمنی با شیعه و اسلام متهم کردند. در حالی که من در مقاله ای اسلامیها را از هر دو طایفه مورد انتقاد قرار داده بودم. بعضیها با روضه خوانی درباره شیعه از زمان حجاج بن یوسف ثقفی و عاشورا و قتل شیعیان توسط صدام، مرا متهم به کمونیست بودن و دشمنی با اهل البیت متهم کرده بودند. آقایان من شیعه ای از اهل جنوب عراق هستم که هم دیروز در عذاب بود و هم امروز. و بسیاری از اقوامش در گورستانهای دسته جمعی خفته اند. من شیعه ای هستم که با رویای وطنی شب و روز می گذراند که در آن نوع مذهب و نژاد باعث سرفرازی یا سرشکستگی، نمی شود. وطنی که در آن مذهب و ریش و حجاب باعث تبعیض گذاشتن بین انسانها نمی شود. وطنی که هیچکس در آن وکالت دائمی و یا موقت از خدا ندارد تا درباره سرنوشت انسانها تصمیم بگیرد و مدعی شود که به اراده الهی حکومت می کند. سرزمینی که در آن زنانی نیستند که مثل طوطی تکرار می کنند مردان حق دارند ما را بزنند و هر چه دلشان خواست زن بگیرند و صیغه کنند. سرزمینی که زنان عضو پارلمانش نمی گویند ما حق کمتری از مردان داریم و شهادتمان نصف مردان است. من رویای سرزمینی را دارم که حاکمانش ملاهای اعزامی از قم نیستند. سرزمینی که آخوندها در آن سیاستمدار نمی شوند و دزدی و فساد نمی کنند. وطنی که گرفتار دیکتاتوری ملاها و سلطه آنان بر جان و مال مردم نیست. وطنی که در آن مردم بیچاره دست آخوندها را نمی بویسند و ریش و جای مهر و تسبیح، جای کرامت انسانی و دانش و وطن پرستی و آزادیخواهی را نمی گیرد.
من شیعه ام اما شیعه ای سکولار که معتقد به جدائی دین از حکومت است. آیا سکولار بودن صفت شیعه بودن را از من می گیرد؟ آقایان خانمها من نمی خواهم حکومتی شبیه به دیکتاتوری فاسد و خونخوار حاکم بر ایران در وطنم حاکم شود. رژیم فاسد و شکست خورده ایران، به جای آن که جامعه ای اسلامی برپا کند،کاری کرده که ملت ایران امروز بی ایمان ترین ملتهای اسلامی به دین و مذهبند. من این نوع حکومت را نمی خواهم تا دختران عراقی را نیز آنگونه که در ایران است در حاشیه خلیج (فارس) به بیع و شرا می گذارد. من شیعهای هستم که آرزو می کنم وطنی داشته باشم که نمایندگان پارلمانش مشتی حقه باز دروغگو نباشند که به اسم خدا و پیغمبر و اهل بیت می کشند و می دزدند و فساد می کنند. وطنی را آرزو می کنم که قانون اساسی اش پر از تناقض و فریبکاری نباشد و شیعههایش دنبال فدرالیسم شیعه وابسته به جمهوری اسلامی خامنه ای نباشند و هدفشان نابودی ملیون و لیبرالها و چپها و سکولارها نباشد. من این وطن را آرزو می کنم و با آنکه شیعه ام اما آخوندها را دوست ندارم…»
جواد المالکی دکتر یزدی عراق
2 ـ جواد نوری المالکی نفر دوم حزب الدعوه که به جای ابراهیم الجعفری ریاست دولت عراق را عهده دار شد، فردی است کم و بیش شبیه ابراهیم یزدی خودمان. یعنی ته ریشی دارد، کراوات هم می زند، با آمریکائیها دوست و رفیق است. البته به خوبی یزدی انگلیسی حرف نمی زند. اما در ادبیات عرب استاد است و خیلی پیش از حکیم و جعفری مبارزه با صدام را آغاز کرده است. فرق عمده او با جعفری در این است که به هیچ روی مهری به ولی فقیه و دکانداران دین در جمهوری اسلامی ندارد. سالها در سوریه زندگی کرده و به علت آنکه دیرسالی در کردستان عراق با کردها بوده روابط نزدیکی با بارزانی و طالبانی دارد. اطلاعات رژیم در دوران صدام چندان لطفی به المالکی نداشت و حتی سفارت جمهوری اسلامی در دمشق او را به جشنهای سفارت دعوت نمی کرد. جواد المالکی نیز مثل الجعفری سخت متعصب است. با اینهمه حضورش در رأس دولت به علت استقلال رأیش، پذیرفتنی تر از حضور الجعفری است که این آخریها دست مقتدی الصدر را هم می بوسید. او یکماه وقت دارد تا کابینه اش را به پارلمان معرفی کند. جالب اینکه هنگام انتخابات رئیس پارلمان و معاونان او بیش از یکصد نماینده رأی سفید دادند. دکتر محمود المشهدانی طبیب سابق ارتش عراق از حزب اسلامی سنی رئیس پارلمان شد و شیخ خالد العطیه از پادوهای عبدالعزیز الحکیم نائب اول رئیس و عارف طیفور از کردهای سکولار وابسته به جبهه کردها به نیابت دوم رئیس پارلمان انتخاب شد. در گزینش جلال طالبانی به عنوان رئیس جمهوری نزدیک به دویست تن از نمایندگان به او رأی دادند. طارق الهاشمی از حزب اسلامی و عادل عبد المهدی از جبهه ائتلاف شیعه به معاونت رئیس جمهوری انتخاب شدند. دکتر ایاد علاوی رهبر فراکسیون ملی عراق و صالح المطلق از جبهه توافق سنی و شماری از سکولارهای عراق با دادن رأی سفید به رئیس مجلس و مخالفت با تقسیم مناصب بر پایه مذهب و نژاد نارضایتی خود را از توافقهای پشت پرده بین احزاب دینی سنی و شیعه ابراز داشتند.
باید منتظر بود و دید آیا کابینه المالکی واقعا کابینه ای ائتلافی برای مستحکم کردن پایههای وحدت ملی است و یا آنکه آن وطنی که آرزوی محمد محبوب است به این زودیها رنگ آزادی واقعی را نخواهد دید
اینکه ایران میماند اما حکومتها میآیند و میروند، شعاری است که در آلمان و فرانسه و ایالات متحده و بریتانیا، واقعیت دارد. چون هر چهار سال یکبار (یا 5 و یا 6 سال) مردم نمایندگان خود را انتخاب میکنند و حزب اکثریت دولت را برای مدت مشخصی که قانون اساسی تعیین کرده تشکیل میدهد. یا فردی به ریاست جمهوری انتخاب میشود که در چهارچوب قانون اداره کشور را برعهده میگیرد. اگر روزی هم خطائی بزرگ از او سر زد و حتی در امری شخصی (مثل کلینتون) به مردم دروغ گفت امکان عزل و حتی محاکمه او فراهم است. در چنین جوامعی البته دولتها می آیند و میروند و کشور و مصالح عالیهاش در پناه قانون و نمایندگان ملت و مطبوعات آزاد و نهادهای حافظ دمکراسی، آسیب نمیبینند. این شعارها اما در رابطه با ایران در شرایط فعلی کاملا اغراضی و نشان از عدم درک صحیح اوضاع سیاسی و فرهنگی و اجتماعی کشور دارد.
بقای رژیم فعلی میتواند به ویرانی و تجزیه ایران منجر شود. به معنای دیگر مفهوم ایران میماند حکومتها میآیند و میروند با بودن رژیم جهل و جور و فساد ولایتی، اعتباری نخواهد داشت.
شما نمیتوانید بدون توجه به اینکه سید علی خامنهای تا ظهور حضرت صندلی زعامت را رها نخواهد کرد (البته مرگ هست منتها سید علی یا شیخ ولی دیگری جایش را خواهد گرفت مگر آنکه ما مردم از خود همتی نشان دهیم و برای بقای ایران، جمعی را که نابودی ایران را وجهه همت خود قرار دادهآند، از اریکه قدرت به زیر کشیم)) جمهوری ولایت فقیه رفتنی نیست تا دلخوش باشیم ایران میماند دولتها میروند. این نظام را که رویای رایش حوزوی 1400 س اله را تحقق بخشیده و با فریب تودههائی که اغلب نمیدانند کیک زرد خوردنی است یا پوشیدنی و از غنیسازی همانقدر میدانند که تحفه گرمسار از کشورداری، به رویاهای مالیخولیائی خود برای پیوستن به باشگاه اتمی، رنگ ملی زده است، نمیتوان چهار سال یا پنج سال بعد در یک انتخابات آزاد کنار زد و مدعی شد دولتها میآیند و میروند و ایران میماند. خیر ایران با بودن تحفه گرمسار و ارباب فقهیش نخواهد ماند. نشانههای شکاف رو به گسترش در پیکر خانه پدری را اگر در بلوچستان و خوزستان و دیگر نقاط مرزی نمیبینید، اگر از بیتوجهی نباشد، نوعی تجاهلالعارفین است که به هیچ روی قابل قبول نیست. استادان ایرانی در آمریکا که در میانشان چهرههای موجه و ایران دوست بسیارند، اطلاعیهای علیه جنگ و حمله احتمالی به ایران صادر میکنند و به دولت آمریکا نسبت به پیامدهای چنین حملهای هشدار میدهند. ضمن تأیید کامل نقطهنظرهای این اساتید دلسوز به حال وطن سئوال میکنم، چرا اطلاعیهای که در روزنامههای مهم ینگه دنیا به چاپ میرسد، اشارهای به شیوه حکومتداری در ایران نمیکند. آیا مردم ما نقشی در تعیین سیاستهای اساسی کشور دارند؟ نمایندگان منتخب شورای نگهبان و مطبوعاتی که زیر شمشیر سردار صفار هرندی جرأت نفس کشیدن ندارند آیا قادرند همانطور که مرگ بر آمریکا سر میدهند، از سیاستهای اتمی هیأت حاکمه انتقاد کنند. یک مقاله احمد شیرزاد در مخالفت با برنامههای اتمی رژیم، به عنوان سند خیانت و وابستگی از سوی حسین بازجوی شریعتمداری، پیراهن عثمان میشود و اشارات دکتر زیدآبادی ـ آمیخته به طنزی هوشمندانه ـ متولیان ولایت فقیه را به پرونده سازی جدید علیه او میکشاند، در چنین فضائی آیا یکطرفه فقط آمریکا را به جنگ طلبی متهم کردن آب به آسیاب رژیم ولایت فقیه ریختن نیست؟ ما همه با هرگونه تجاوزی از سوی آمریکا و غیرآمریکا به میهنمان مخالفیم اما همزمان برخورداری رژیم را از دانش اتمی (که میدانیم هدف آن ساختن سلاح هستهای است) فاجعهای بزرگ برای ایران و در مرحله بعد منطقه و جهان میدانیم. هم اکنون ترکیه برای ورد به میدان مسابقه اتمی آماده میشود، مصر و عربستان نیز در راهند. (در سفر اخیر ولیعهد سعودی امیرسلطان به پاکستان مسأله اتمی و حضور پاکستان در کنار سعودیها یکی از عمدهترین مسائل مورد بحث بود).
تظاهرات ضد جنگ برپا کنیم، با جنگ طلبی مبارزه کنیم اما، پیشاپیش شعارهایمان به جهانیان بگوئیم ملت ما در چنگ رژیمی عقب افتاده و آدمخوار اسیر است که در قرن بیست و یکم ابوالارتجاعهایش در قم نگران آنند که مبادا نگاه زنان به هیکل فوتبالیستها بیفتد. این اسلام عقب مانده سلفی که در دو وجه شیعه و سنی آن گریبان ملت ما و ملتهای منطقه را گرفته اگر به دانش اتمی هم مجهز شود دیگر حساب ما و جهانیان با کرام الکاتبین است. آیا فکر کردهاید اگر فردا سلاح هستهای درا ختیار تحفه گرمسار، و همتای سنی او ملاعمر قرار گیرد و یا جعبه قرمز با شاسی پرتاب موشک حاوی کلاهک اتمی در اختیار سردار محمدباقر ذوالقدر یا سردار اسامه بن لادن و ایمن الظواهری باشد چه سرنوشتی در انتظار ما و همسایگان ما و جهان خواهد بود؟
نه آقایان و خانمهای ضد جنگ، ایران اگر این رژیم دوام داشته باشد و به سلاح هستهای هم دست یابد، باقی نخواهد ماند، غرب برای جلوگیری از واقعیت یافتن کابوس اسلام ناب انقلابی محمدی با بمب اتمی، به ایران حمله خواهد کرد و یکصد سال تلاش زن و مرد ایرانی و دولتمداران و صنعتگران و سازندگان ایران نوین را ویران خواهد کرد. اعتنائی هم به تظاهرات ضدجنگ شما نخواهد کرد. (مگر به اعتراضات میلیونی علیه حمله به عراق اعتنائی کرد؟) اما اگر ما حساب خود را از رژیم جدا کنیم و به جهانیان بگوئیم ما با رژیم جهل و جور همصدا نیستیم، و برنامههای اتمیاش را قبول نداریم آنگاه مخالفتمان با راه حل نظامی معنا پیدا میکند.
حاج مرتضی جانشین سردار یحیی
1 ـ از فردای روی کار آمدن تحفه گرمسار، ماشین تصفیه فرمانده کل قوا، شایستهترین فرزندان ارتش ایران را نشانه رفت. رژیم از همان ابتدا ارتش را غیرخودی میدانست. بهترین امیران ارتش و شهربانی تیرباران شدند و حتی درجهداران و پاسبانها نیز از غضب ولی فقیهی که به آنها وعده داده بود به ملت بپیوندید و در امان باشید، مصون نماندند. در جریان نوژه، دهها تن از خلبانان و نظامیان جوان و کارآزموده به قتل رسیدند. اما با شروع جنگ بار دیگر ارتش عزیز شد. امام شانههای افسران و درجهداران را بوسید. ارتشیها چون مرغی که در عزا و عروسی سرشان را میبرند بعد از قتل عامهای خلخالی و ریشهری و موسوی تبریزی و ریشهری و اتابکی و… با دلهای خونین به جبههها رفتند. از خاک وطن و ناموس اهالی خانه پدری با جانهای عزیز خود دفاع کردند. همان زمان دسته گلهائی که بعضی فرماندهان سپاه در جبههها به آب دادند، باعث کشتار صدها تن از ارتشیهای ما شد. در پایان جنگ آنها که پیروزی بزرگ نیروهای ایرانی را به نیم شکست تبدیل کردند مدال گرفتند و قدر دیدند و از امتیازات مالی بزرگ برخوردار شدند. اما فرماندهان ارتشی یکی پس از دیگری کنار زده شدند. صیاد شیرازی، با گلولهای که اطلاعات سپاه در مغزش شلیک کرد و گناهش را به پای مجاهدین نوشتند به قتل رسید، سرلشگر منصور ستاری فرمانده نیروی هوائی و معاونانش را در هوا منفجر کردند و سرتیپ سعدی حسنی فرمانده لایق نیروی زمینی را نخست برکنار کردند و سپس اتومبیلش را به درهای سقوط دادن و او هنوز بین مرگ و زندگی دست و پا میزند.
آقای خامنهای تا زمانی که آخرین ارتشیهای زمان شاه را کنار گذاشت آرامش پیدا نکرد و هشت ماه پیش کسانی را به فرماندهی کل ارتش و فرماندهی سه نیرو و ریاست ستاد ارتش انتخاب کرد که در سال 1358 وارد دانشکده افسری شده بودند و ذهن و دلشان به ظاهر انباشته از تراوشات فکری رئیس عقیدتی سیاسی و نماینده ولی فقیه در ارتش بود.
فکر نکنید سپاه وضع بهتری داشت. خامنهای هیچگاه تمرّد سپاه را از دستور او در دوم خرداد نبخشید. آن روز او گفته بود بچههای سپاه باید به نور چشم ما شیخ علی اکبر ناطق نوری رای دهند. اما 90 درصد از بچههای سپاه رای خود را به خاتمی دادند. کینه نایب امام زمان مدتی بعد در جریان 18 تیر دانشگاه و در نامه تهدیدآمیزی که بعضی از فرماندهان سپاه برای خاتمی فرستادند ظاهر شد. این نامه در واقع تلاشی بود برای اینکه مشخص کند سپاه تابع رهبر است و مطابق اراده فقیهانه فرمانده کل قوا عمل میکند. منتها چندی بعد که بسیاری از فرماندهان مشمول تصفیه شدند، معلوم شد در سپاه جریانهای مختلف فکری چنان رسوخ کرده که دسته بندیهای خارج در درون سپاه با شدت بیشتری انجام گرفته است.
با آمدن احمدینژاد، رهبر به فکر افتاد سپاه را نیز مانند ارتش یکدست کند. چنین بود که نخست سردار محمد باقر ذوالقدر جانشین فرمانده کل سپاه که همیشه ساز خود را میزد و با آنکه در دوران خاتمی عصای دست رهبر برای سرکوبی دانشجویان و اصلاح طلبان بود، اما میتوانست همه گاه عامل خطری برای رژیم به حساب آید، به وزارت کشور فرستاده شد که وزیرش پورمحمدی قبلا مراتب شایستگی خود را در کشتن و خفه کردن و بستن به خوبی ثابت کرده بود. در وزارت کشور میشد ذوالقدر را بهتر کنترل کرد. حالا دیگر لباس نظامی تنش نیست و با سپاه نیز در ارتباط نمیباشد. بعد هم سردار احمد کاظمی محبوب بچههای سپاه و نه تن از فرماندهان ارشد بازهم در طرح سقوط هواپیمایشان به لقاءالله فرستاده شدند تا زمینه برای تغییرات فراهم شود. خود کاظمی که مدتی فرمانده نیروی هوائی سپاه بود تازه فرماندهی نیروی زمینی سپاه را عهده دار شده بود اما گویا در این مقام حرفهای بزرگتر از دهانش زده بود. در این میان خالی بودن پست جانشین فرمانده کل سپاه سئوال برانگیز شده بود. چرا فرمانده کل قوا کسی را بر نمیگزیند؟ سرانجام این هفته به این سئوال پاسخ داده شد. آن هم یک روز بعد از درگیری سرلشگر پاسدار یحیی رحیم صفوی فرمانده کل سپاه و سردار حجازی فرمانده بسیج. رحیم صفوی در حمایت از زنان بسیجیها را از دخالت در امور شخصی مردم و به ویژه زنان برحذر داشته بود. روز بعد اما حجازی که زیردست اوست زبان درازی کرد که جناب ما پشتمان به تحفه گرمسار و دو مرشدش سید علی و شیخ محمد تقی ـ مصباح یزدی ـ استوار است. معلوم بود که ستاره یحیی رحیم صفوی در آستانه افول است.
به طور کلی رحیم صفوی که مشهور به پاکدامنی و دلسوزی بسیار برای کادرها و نفرات سپاه است و طی دوران فرماندهیاش خدمات ارزندهای از جمله در امور رفاهی به سپاهیان کرده است، و در عین حال کمتر در معرکهگیریهای ارکان رژیم وارد شده، و در دوران خاتمی نیز کوشید، خود را از درگیری با رئیس جمهوری کنار بکشد، مدتهاست که از چشم سیدعلی آقا فرمانده کل قوا افتاده است. برداشتن او از فرماندهی کل سپاه البته به این سادگیها ممکن نیست. او فرد محبوبی بین کادرهای سپاه است. بنابراین باید زمینه سازی کرد یعنی در ابتدا قائمقام (جانشینی) برای او برگزید که بتواند طی چند هفته یا چند ماه کنترل سپاه را کاملا به دست گیرد و با شناسائی که از کلیه فرماندهان و کادرهای بالای سپاه دارد، افراد مورد اعتماد را جانشین کسانی کند که در سالهای اخیر، پیوند مستحکمی با رحیم صفوی و نیز با بعضی از اصلاح طلبان برقرار کردهاند.
انتخاب حاج مرتضی رضائی که هیچگاه با عنوان نظامیاش «سردار سرتیپ» مورد خطاب قرار نمیگرفت به جانشینی فرمانده کل سپاه خیلیها را شگفتی زده کرد چون حاج آقا با آن قیافه شل و وارفته بیشتر به یک کاسب ورشکسته شبیه است تا یک فرمانده نظامی. در عین حال گو اینکه او از بنیانگذاران سپاه است، و در واقع آخرین فرد از جمع 7 نفرهای است که در دومین شب انقلاب اساس برپائی سپاه را در حضور دکتر ابراهیم یزدی و مرحوم آیتالله لاهوتی ریختند ( از آن جمع محسن رضائی در مجمع تشخیص مصلحت نظام است، عباس زمانی ابوشریف آوارهای در یکی از مساجد پاکستان، غلام علی رشید جانشین رئیس ستاد کل نیروهای مسلح دامپزشک حسن فیروزآبادی است محسن رفیق دوست دنبال کاسبی است، دو دیگر نیز در جبههها به قتل رسیدند) اما از همان آغاز او در کار امنیتی و اطلاعاتی غرق بوده است. در آغاز تشکیل سپاه زمانی که محسن رضائی مسئول اطلاعات سپاه بود حاج مرتضی که هیچ نسبتی هم با محسن ندارد، مدتی کوتاه فرماندهی سپاه را عهده دار بود.
چندی بعد زمانی که محسن رضائی به فرماندهی سپاه انتخاب شد (در پی شبه کودتائی که به اعزام ابوشریف به عنوان سفیر به پاکستان، به لقاءالله فرستادن پنج تن از فرماندهان سپاه در جبههها و سرنگونی هواپیمای سرلشگر فلاحی رئیس ستاد سرهنگ نامجو وزیر دفاع و سرهنگ خلبان فکوری فرمانده برکنار شده نیروی هوائی و دوتن از فرماندهان ارشد سپاه، منجر شد) حاج مرتضی رضائی به فرماندهی کل اطلاعات سپاه منصوب شد. در آن تاریخ هنوز وزارت اطلاعات تشکیل نشده بود. ساواک سابق با عنوان سازمان اطلاعات و امنیت ملی ایران (ساواما) زیر نظر نخست وزیر اداره میشد. اما گروه بندی در درون این دستگاه که از یکسو در سیطره چپها (بچههای مجاهدین انقلاب اسلامی، خسرو تهرانی، سعید حجاریان و… قرار داشت و از سوی دیگر نیروهای وابسته به حزب جمهوری اسلامی و مؤتلفه میکوشیدند با حمایت احمد خمینی و هاشمی رفسنجانی، و بازگرداندن مأموران و کارشناسان ارشد اداره ضدجاسوسی و بخش ویژه مسئول سازمانهای چپ و گروههای چریکی به ویژه مجاهدین خلق و فدائیان ساواک منحل شده به خدمت، کار را از دست چپهای اسلامی بیرون آوردند). در چنین شرایطی مرتضی رضائی مأمور شد سازمانی را پایهریزی کند که جای ساواما را بگیرد. به تدریج بخشهای مهمی از فعالیتهای اطلاعاتی، جاسوسی، ضدجاسوسی، مقابله با مخالفان رژیم و تدارک عملیات برون مرزی ـ از جمله کارهای تروریستی و گروگانگیری در لبنان و حاشیه خلیج فارس ـ به عهده سازمان اطلاعات سپاه گذاشته شد. مرتضی رضائی که در سایه حرکت میکرد چنان قدرتی یافت که برای نمونه توانست عبدالمجید معادیخواه وزیر ارشاد وقت را پای منقل و در کنار چند حوری دیگر دستگیر کند. هم او قطبزاده و سید مهدوی را به دام انداخت و بعدها در اعدام سید عبدالرضا حجازی و علاءالدین مشکور نقش اساسی داشت.) مرتضی رضائی تا زمان مرگ آیتالله خمینی علیرغم تشکیل وزارت اطلاعات و اجبار او در تعامل نزدیک و هماهنگی با وزارت، مرد اول اطلاعات کشور بود. اما با درگذشت خمینی، و رهبری سیدعلی خامنهای و انتقال دو تن از معاونان وزارت اطلاعات (محمدی گلپایگانی و اصغر حجازی به دفتر رهبر) احساس کرد دست و بالش مثل گذشته باز نیست. به خصوص که به جای ریشهری نیز در وزارت اطلاعات مردی بر کرسی وزارت نشست ـ فلاحیان ـ که اطلاعات سپاه را به صورت مستقل و خودسر قبول نداشت و با فرمانی که از خامنهای گرفت حاج مرتضی را به تبعیت مطلق از خود فراخواند. حاجی چندان طاقت نیاورد و ناگهان گم شد. چندی احمد وحیدی کار او را به عنوان جانشین دنبال کرد، و مدتی بعد حاج مرتضی با این عنوان که بچههای رزمنده سپاه و بسیج حالا که جنگ تمام شده کار و حمایت میخواهند و باید منبع درآمد ایجاد کرد جواز تأسیس شرکتهای پولساز برای سپاه را گرفت و چند شرکت با عنوان رزمجو، رزمندگان، مهاب قدس تأسیس کرد. این شرکتها با دست گذاشتن روی واردات قاچاق از بنادر غیرقانونی و فروش هزاران وسیله نقلیه و تانک و کامیون و تریلر اسقاطی و از کارافتاده در جبهه میلیاردها تومان پول وارد حسابهای حاج مرتضی رضائی و شرکا کرد. حاجی اما در این اموال دخل و تصرفی نکرد بلکه کوشش داشت بچههای رزمنده را راضی نگاه دارد و با ساختن خانه و دادن امتیازات مالی به آنها، روحیه آنها را بالا ببرد. بار دیگر در پی تصمیم گرفتن سران نظام برای ترور دکتر شاپور بختیار و دکتر عبدالرحمن برومند و دکتر عبدالرحمن قاسملو و دیگر چهرههای سرشناس اپوزیسیون در خارج و خفه کردن صدای مخالفان، حاج مرتضی رضائی با درجه سرتیپی به اطلاعات سپاه بازگشت که حالا عنوان حفاظت اطلاعات را یدک میکشید.
اوائل دهه 90 میلادی در قرن گذشته، کمیتهای که در آن مرتضی رضائی، سعید امامی، احمد وحیدی، قاسم سلیمانی، علی آقا محمدی، جواد آزاده، حمید سرمدی ـ که چندی سفیر رژیم در تاجیکستان شد، و سالها معاون وزیر اطلاعات بود ـ عضویت داشتند، کار تدارک ترور رهبران اپوزیسیون را عهدهدار شد. مرتضی رضائی علاوه بر تأمین کادر اجرائی (قاتلان) با سعید امامی در زمینه کار لجستیکی انتقال تیمهای ترور به خارج و بازگرداندن آنها همکاری نزدیک داشت. در طول سالهای اخیر هر جا اسمی از رضائی در میان بود بلافاصله همه محسن رضائی را به یاد میآوردند در حالی که حاج مرتضی در پس پرده عهدهدار مقابله با مخالفان رژیم در داخل و خارج کشور بود. در جریان قتلهای زنجیرهای هیچ کسی از مرتضی رضائی نامی به میان نیاورد در حالی که او نه تنها از همه ترورها پیشاپیش خبر داشت بلکه با دوستش سعید امامی در همه حال همراه و همدل بود.
شش ماه پیش که به دستور رهبر رژیم، محمد باقر ذوالقدر جانشین فرمانده سپاه نخست به شورایعالی امنیت ملی در مقام مشاوردبیر شورا در امور نظامی منصوب و چند هفته بعد معاونت امنیتی وزیر کشور به او محوّل شد، آشکار بود که فرمانده کل قوا علیرغم وفاداری مطلق ذوالقدر به او نگران آن است که ذوالقدر بلندپرواز قلدر خواب پرویز مشرف شدن را در سر بپروراند. ذوالقدر بیدرجه و لباس نظامی آن هم تحت کنترل پورمحمدی اطلاعاتی، دیگر خطری برای نایب امام زمان به شمار نمیرفت. محل جانشینی سردار لشگر یحیی رحیم صوفی خالی ماند آن هم برای مدتی طولانی. در این میان رهبر و فرمانده کل قوا، با تغییر همه فرماندهان ارتش، متوجه سپاه شد باردیگر شماری از فرماندهان ارشد سپاه در هواپیمای عازم ارومیه، به لقاءالله فرستاده شدند. رحیم صفوی در آن تاریخ حرفهائی زده بود که از آن بوی نارضایتی و غضب به مشام میرسید. اصولا ماندن رحیم صفوی در مقام فرماندهی سپاه برای تقریبا 9 سال به این دلیل بود که او رنگ سیاسی نداشت. هرگز وارد درگیریهای سیاسی نشد و تمام هم و غم او مصروف تقویت سپاه و تأمین خواستههای رفاهی کادرهای سپاه بود و چون دستش نیز کج نبود، محبوبیت زیادی در بین کادرها پیدا کرد. آقای خامنهای از آن رو با خاتمی دشمن شد و از همه توان خود برای بیاعتبار ساختن او استفاده کرد که خاتمی را محبوب مردم و صاحب آبرو در خارج ایران یافت. همین موضع را او در برابر قالیباف داشت و حالا نوبت یحیی رحیم صفوی است. منتها برداشتن او یکباره، هزینه دارد. بنابراین حاج مرتضی از پس پرده خارج میشود به جانشینی رحیم صفوی حکم میگیرد. جانشین در اصطلاح نظامی چیزی بیشتر از معاون و حتی قائمقام است. بخش عمدهای از مسئولیتهای فرمانده با اوست و معمولا جای فرمانده را پس از چندی میگیرد. مرتضی رضائی با نگاه امنیتی خود به سپاه رنگ امنیتی خواهد داد. سید علی آقا او را آورده است تا زیر پای رحیم صفوی را جارو کند و چون پرونده همه فرمادهان و بلندپایگان سپاه زیر بغل اوست بنابراین منتظر بازنشسته شدن و یا انتقال شماری از این فرماندهان به مناصب غیرنظامی باشید.
به قول مرحوم علم «الملک عقیم» به خصوص اگر رهبر یک رژیم گرفتار حسادتی غریب باشد که به محض رویت یکی از پایوران رژیمش به عنوان فردی که آبرو و اعتباری کسب کرده و محبوبالقلوب شده است زیرآبش را بزند.
موضوع : دل واژه های ميهن پرستان
تقديم به تمام ميهن پرستان و كساني كه عشق وطن آميخته با جان و تنشان است .
شبي دل بود و دلدار خردمند که با بانگ بنان و نام ايران /دو چشمم شد ز شور عشق گريان چو دلبر شور اشک شوق را ديد /به شيريني ز من مستانه پرسيد بگو جانا که مفهوم وطن چيست /که بي مهرش دلي گر هست دل نيست به زير پرچم ايران نشستيم /ودر را جز به روي عشق بستيم به يمن عشق در ناب سفتيم/ودر وصف وطن اينگونه گفتيم وطن يعني درختي ريشه در خاک /اصيل و سالم و پر بهره و پاک وطن خاکي سراسر افتخار است/که از جمشيد و از کي يادگار است وطن يعني سرود پاک بودن /نگهبان تمام خاک بودن وطن يعني نژاد آريايي/نجابت مهرورزي باصفايي وطن يعني سرود رقص آتش/به استقبال نوروز فره وش وطن خاک اشو زرتشت جاويد /که دل را مي برد تا اوج خورشيد وطن يعني اوستا خواندن دل/به آيين اهورا ماندن دل وطن شوش و چغازنبيل و کارون/ارس زاينده رود و موج جيهون وطن تير و کمان آرش ماست/سياوش هاي غرق آتش ماست وطن فردوسي و شهنامه اوست /که ايران زنده از هنگامه ي اوست وطن آواي رخش و بانگ شبديز /خروش رستم و گلبانگ پرويز وطن شيرين خسرو پرور ماست /صداي تيشه افسونگر ماست وطن چنگ است بر چنگ نکيسا/ سرود باربدها خسرو آسا وطن نقش و نگار تخت جمشيد /شکوه روزگار تخت جمشيد وطن را لاله هاي سرنگون است /ز ياد آريو برزن غرق خون است وطن منشور آزادي کوروش /شکوه جوشش خون سياوش وطن خرم ز دين بابک پاک / که رنگين شد ز خونش چهره خاک وطن يعقوب ليث آرد پديدار / ويا نادر شه پيروز افشار به يک روزش طلوع مازيار است / دگر روزش ابومسلم بکار است وطن يعني دو دست پينه بسته /به پاي دار قالي ها نشسته وطن يعني هنر يعني ظرافت / نقوش فرش در اوج لطافت وطن در هي هي چوپان کرد است /که دل را تا بهشت عشق برده است وطن يعني تفنگ بختياري /غرور ملي و دشمن شکاري وطن يعني بلوچ با صلابت /دلي عاشق نگاهي با مهابت وطن يعني خروش شروه خواني / زخاک پاک ميهن ديده باني وطن يعني بلنداي دماوند /ز قهر ملتش ضحاک در بند وطن يعني سهند سر فرازي/چنان ستارخانش پاک بازي وطن يعني سخن يعني خراسان/سراي جاودان عشق و عرفان وطن گلواژه هاي شعر خيام/پيام پر فروغ پير بسطام وطن يعني کمال و الملک و عطار/يکي نقاش و آن يک محو ديدار در اين ميهن دو سيمرغ است در سير/ يکي شهنامه ديگر منطق الطير يکي من را ز دشمن مي رهاند /يکي دل را به دلبر مي رساند خراسان است و نسل سربداران /زجان بگذشتگان در راه ايران وطن خون دل عين القضات است /نيايش نامه پير هرات است وطن يعني شفا قانون اشارت/خرد بنشسته در قلب عبارت نظامي خوش سرود آن پير کامل /زمين باشد تن و ايران ما دل وطن آواي جان شاعر ماست/ صداي تار بابا طاهر ماست اگر چه قلب طاهر را شکستند / و دستش را به مکر و حيله بستند ولي ماييم و شعر سبز دلدار /دو بيت طاهر و هيهات بسيار وطن يعني تو گنجينه راز /تفعل از لسان الغيب شيراز وطن آواي جان مي پرستان /سخن از بوستان و از گلستان وطن دارد سرود مثنوي را /زلال عشق پاک معنوي را تو داني مولوي از عشق لبريز /نشد جز با نگاه شمس تبريز مرا نقش وطن در جان جان است /همان نقشي که در نقش جهان است وطن يعني سرود مهرباني/وطن يعني شکوه همزباني وطن يعني درفش کاوياني/سپيد و سرخ و سبزي جاوداني به پشت شير خورشيدي درخشان/نشان قدرت و فرهنگ ايران زعطر خاک وطن گر شوي مست /کوير لوت ايران هم عزيز است وطن دارالفنون ميرزا تقي خان/شهيد سرفراز فين کاشان وطن يعني بهارستان مصدق/حضوري بي ريا چون صبح صادق زخاک پاک ما پروين بخيزد/بهار آن يار مهر آيين بخيزد که از جان ناله با مرغ سحر کرد /دل شوريده را زير و زبر کرد وطن يعني صداي شعر نيما / طنين جان فضاي موج دريا ز درياي وطن خيزد همي در/چو آژير و چو دريادار بايندر وطن يعني خزر صياد جنگل/خليج فارس رقص نور مشعل وطن يعني تجلي گاه ملت/حضور زنده ي آگاه ملت وطن يعني ديار عشق و اميد/ديار ماندگار نسل خورشيد کنون اي هم وطن اي جان جانان/ استاد مصطفي بادکوبه اي
موضوع : سياسي و اجتماعي
مقدمه از آنجا که شناسایی حیثیت ذاتی کلیه اعضای خانواده بشری و حقوق یکسان و انتقال نا پذیر آنان اساس آزادی ، عدالت و صلح را در جهان تشکیل می دهد.از آنجا که عدم شناسایی و تحقیر حقوق بشر منتهی به اعمال وحشیانه ای گردیده است که روح بشریت را به عصیان واداشته و ظهور دنیایی که در آن افراد بشر در بیان عقیده آزاد واز ترس و فقر فارغ باشد به عنوان بالاترین آمال بشر اعلام شده است ، از آنجا که اساسا حقوق انسانی را باید با اجرای قانون حمایت کرد تا بشر به عنوان آخرین علاج به قیام بر ضد ظلم و فشار مجبور نگردد. از آنجا که لازم است توسعه روابط دوستانه بین الملل را مورد تشویق قرار داد ، ماده 1 می تواند بدون هیچ گونه تمایز ، خصوصا از حیث نژاد ، رنگ ، جنس ، زبان ، مذهب ، عقیده سیاسی یا هر عقیده دیگر و همچنین ملیت ، وضع اجتماعی ، ثروت ، ولادت یا هر موقعیت دیگر ، از تمام حقوق و کلیه آزادی هایی که در اعلامیه حاضر ذکر شده است ، بهره مند گردد. به علاوه هیچ تبعیضی به عمل نخواهد آمد که مبتنی بر وضع سیاسی ، اداری و قضایی یا بین المللی کشور یا سرزمینی ب
تمام افراد بشر آزاد به دنیا می آیند و از لحاظ حیثیت و حقوق با هم برابرند . همه دارای عقل و وجدان می باشند و باید نسبت به یکدیگر با روح برادری رفتار کنند .
ماده 2
هر کساشد که شخص به آن تعلق دارد . گواه این کشور مستقل ، تحت قیمومیت یا غیر خود مختار بوده یا حاکمیت آن به شکل محدودی شده باشد.
ماده 3
هر کس حق زندگی ، آزادی و امنیت شخصی دارد .
ماده 4
احدی را نمی توان در بردگی نگه داشت و داد و ستد بردگان به هر شکلی که باشد ممنوع است.
ماده 5
احدی را نمی توان تحت شکنجه یا مجازات یا رفتاری قرار داد که ظالمانه و یا بر خلاف انسانیت و شئون بشری یا موهن باشد.
ماده 6
هر کس حق دارد که شخصیت حقوق او در همه جا به عنوان یک انسان در مقابل قانون شناخته شود.
ماده 7
همه در برابر قانون ، مساوی هستند و حق دارند بدون تبعیض و بالسویه از حمایت قانون برخوردار شوند.همه حق دارند در مقابل هر تبعیضی که ناقض اعلامیه حاضر باشد و بر علیه هر تحریکی که برای چنین تبعیضی به عمل آید به طور تساوی از حمایت قانون بهره مند شوند.
ماده 8
در برابری اعمالی که حقوق اساسی فرد را مورد تجاوز قرار بدهد و آن حقوق به وسیله قانون اساسی یا قانون دیگری برای او شناخته شده باشد ، هر کس حق رجوع به محاکم ملی صالحه دارد .
ماده 9
احدی نمی تواند خود سرانه توقیف ، حبس یا تبعید بشود.
ماده 10
هر کس با مساوات کامل حق دارد که دعوایش به وسیله دادگاه مساوی و بی طرفی ، منصفانه و علنا رسیدگی بشود و چنین دادگاهی درباره حقوق و الزامات او یا هر اتهام جزایی که به او توجه پیدا کرده باشند، اتخاذ تصمیم بنماید.
ماده 11
1- هر کس به بزه کاری متهم شده باشد بی گناه محسوب خواهد شد تا وقتی که در جریان یک دعوای عمومی که در آن کلیه تضمین های لازم برای دفاع از تامین شده باشد ، تقصیر او قانونا محرز گردد.
2- هیچ کس برای انجام یا عدم انجام عملی که در موقع ارتکاب ، آن عمل به موجب حقوق ملی یا بین المللی جرم شناخته نمی شده است محکوم نخواهد شد . به همین طریق هیچ مجازاتی شدیدتر از آنچه که در موقع ارتکاب جرم بدان تعلق می گرفت درباره احدی اعمال نخواهد شد.
ماده 12
احدی در زندگی خصوصی ، امور خانوادگی ، اقامتگاه یا مکاتبات خود نباید مورد مداخله های خود سرانه واقع شود و شرافت و اسم و رسمش نباید مورد حمله قرار گیرد . هر کس حق دارد که در مقابل این گونه مداخلات و حملات ، مورد حمایت قانون قرار گیرد.
ماده 13
1- هر کس حق دارد که در داخل هر کشوری آزادانه عبور و مرور کند و محل اقامت خود را انتخاب نماید.
2- هر کی حق دارد هر کشوری و از جمله کشور خود را ترک کند یا به کشور خود باز گردد.
ماده 14
1- هر کس حق دارد در برابر تعقیب ، شکنجه و آزار ، پناهگاهی جسنجو کند و در کشورهای دیگر پناه اختیار کند.
2- در موردی که تعقیب واقعا مبتنی به جرم عمومی و غیر سیاسی و رفتارهایی مخالف با اصول و مقاصد ملل متحد باشد ، نمی توان از این حق استفاده نمود.
ماده 15
1- هر کس حق دارد ، که دارای تابعیت باشد.
2- احدی را تمی توان خود سرانه از تابعیت خود یا از حق تغییر تابعیت محروم کرد.
ماده 16
1- هر زن و مرد بالغی حق دارند بدون هیچ محدودیت از نظر نژاد ، ملیت ، تابعیت یا مذهب با هم دیگر زناشویی و هنگام انحلال آن ، زن و شوهر در کلیه امور مربوط به ازدواج دارای حقوق مساوی می باشند.
2- ازدواج باید با رضایت کامل و آزادانه زن ومرد واقع شود.
3- خانواده رکن طبیعی و اساسی اجتماع است و حق دارد از حمایت جامعه و دولت بهره مند شود.
ماده 17
1- هر شخص ، منفردا یا به طور اجتماعی حق مالکیت دارد.
2- احدی را تمی توان خود سرانه از حق مالکیت محروم نمود.
ماده 18
هر کس حق دارد که از آزادی فکر ، وجدان و مذهب بهره مند شود .این حق متضمن آزادی تغییر مذهب یا عقیده و ایمان می باشد و نیز شامل تعلیمات مذهبی و اجرای مراسم دینی است . هرکس می تواند از این حقوق یا مجتمعاً به طور خصوصی یا به طور عمومی بر خوردار باشد.
ماده 19
هر کس حق آزادی عقیده وبیان دارد و حق مزبورشامل آن است که از داشتن عقاید خود بیم و اضطرابی نداشته باشد و در کسب اطلاعات و افکار و در اخذ و انتشار آن ، به تمام وسایل ممکن و بدون ملاحضات مرزی، آزاد باشد.
ماده 20
1- هرکس حق دارد آزادانه مجامع و جمعیت های مسالمت آ میز تشکیل دهد.
2- هیچ کس را تمی توان مجبور به شرکت در اجتماعی کرد.
ماده 21
1- هر کس حق دارد که در اداره امور عمومی کشور خود ، خواه مستقیما و خواه با وساطت نمایندگانی که آزادانه انتخاب شده باشد شرکت جوید.
2- هر کس حق دارد با تساوی شرایط ، به مشاغل عمومی کشور خود نایل آید.
3- اساس و منشا قدرت حکومت ، اراده مردم است . این اراده باید به وسیله انتخاباتی ابراز گردد که از روی صداقت و به طور ادواری ، صورت پذیرد .انتخابات باید عمومی و با رعایت مساوات باشد و با رای مخفی یا طریقهای نظیر آن انجام گیرد که آزادی رای تامین نماید.
ماده 22
هر کس به عنوان عضو اجتماع حق امنیت اجتماعی دارد و مجاز است به وسیله مساعی ملی و همکاری بین المللی ، حقوق اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی خود را که لازمه مقام و نمو آزادانه شخصیت اوست با رعایت تشکیلات و منابع هر کشور به دست آورد.
ماده 23
1- هر کس حق دارد کار کند. کار خود را آزادانه انتخاب نماید ، شرایط منصفانه و رضایتبخشی برای کار خواستار باشد و در مقابل بیکاری مورد حمایت قرار گیرد.
2- همه حق دارند که بدون هیچ تبعیضی در مقابل کار مساوی ، اجرت مساوی دریافت دارند.
3- هر کس که کار میکند به مزد منصفانه و رضایت بخشی ذیحق می شود که زندگی او و خانواده اش را موافق شئون انسانی تامین کند و آن را در صورت لزوم با هر نوع وسایل دیگر حمایت اجتماعی، تکمیل نماید.
4- هر کس حق دارد که برای دفاع از منافع خود با دیگران اتحادیه تشکیل دهد و در اتحادیه ها نیز شرکت کند.
ماده 24
هر کس حق استراحت و فراغت و تفریح دارد و به خصوص به محدودیت معقول ساعات کار و مرخصی های ادواری ، با اخذ حقوق ذیحق می باشد.
ماده 25
1- هرکس حق دارد که سطح زندگی او ، سلامتی و رفاه خود و خانواده اش را از حیث خوراک ومسکن ومراقبتهای طبی و خدمات لازم اجتماعی تامین کند و همچنین حق دارد که در مواقع بیکاری ، بیماری ، نقص اعضا ، بیوگی ، پیری یا در تمام موارد دیگری که به علل خارج از اراده انسان ، وسایل امرار معاش از بین رفته باشد از شرایط آبرومندانه زندگی برخوردار شود.
2- مادران وکودکان حق دارند که از کمک و مراقبت مخصوصی بهره مند شوند . کودکان چه براثر ازدواج و چه بدون ازدواج به دنیا آمده باشند ، حق دارند که همه از یک نوع حمایت اجتماعی برخوردار شوند.
ماده 26
1- هر کس حق دارد که از آموزش و پرورش بهره مند شود . آموزش و پرورش لااقل تا حدودی که مربوط به تعلیمات ابتدایی و اساسی است باید مجانی باشد . آموزش ابتدایی اجباری است . آموزش حرفه ای باید عمومیت پیدا کند و آموزش عالی باید با شرایط تساوی کامل ، به روی همه باز باشد تا همه ، بنا به استعداد خود بتواند از آن بهره مند گردند.
2- آموزش و پرورش باید به طوری هدایت شود که شخصیت انسانی هر کس را به حد اکمل رشد آن برساند و احترام حقوق و آزادی های بشری را تقویت کند . آموزش و پرورش باید حسن تفاهم ، گذشت و احترام عقاید مخالف و دوستی بین تمام ملل و جمعیت های نژادی یا مذهبی و همچنین توسعه فعالیت های ملل متحد را در راه حفظ صلح ، تسهیل نماید.
3- پدر و مادر در انتخاب نوع آموزش و پرورش فرزندان خود نسبت به دیگران اولویت دارند.
ماده 27
1- هر کس حق دارد در زندگی فرهنگی اجتماع شرکت کند ، از فنون و هنرها متمتع گردد و در پیشرفت علمی و فوائد آن سهیم باشد.
2- هر کس حق دارد از حمایت منافع معنوی و مادی آثارعلمی ، فرهنگی یا هنری خود برخوردار شود.
ماده 28
هر کس حق دارد برقراری نظمی را بخواهد که از لحاظ اجتماع و بین المللی ، حقوق و آزادی هایی راکه در این اعلامیه ذکر گردیده ، تامین کند و آنها را به مورد عمل بگذارد.
ماده 29
1- هرکس در مقابل آن جامعه ای وظیفه دارد که رشد آزاد کامل شخصیت او را میسر سازد.
2- هر کس در اجرای حقوق و استفاده از آزادی های خود ، فقط تابع محدودیت هایی است که به وسیله قانون ، منحصرا به منظور تامین شناسایی و مراعات حقوق و آزادی های دیگران و برای مقتضیات صحیح اخلاقی و نظم عمومی و رفاه همگانی ، در شرایط یک جامعه دموکراتیک وضع گردیده است.
3- این حقوق و آزادی ها ، در هیچ موردی نمی تواند بر خلاف مقاصد و اصول ملل متحد اجرا گردد.
ماده 30
هیچ یک از مقررات اعلامیه حاضر نباید طوری تفسیر شود که متضمن حقی برای دولتی یا جمعیتی یا فردی باشد که به موجب آن بتواند هر یک از حقوق و آزادی های مندرج در اعلامیه را ازبین ببرد ویا در آن راه فعالیتی بنماید.
کارل آدولف آیشمن (Karl Adolf Eichman) از سال 1941-1945 در سازمان گشتاپو، رئیس بخش مربوط امور یهودیان بود. او رئیس بخش عملیات مربوط به تبعید و اخراج 3 ملیون یهودی و فرستادن آنان به اردوگاه های مرگ بود. وی در سال 1932 به حزب اتریش پیوست و بعد از آن یکی از اعضای ss شد و در سال 1934 در اردوگاه کار اجباری داخو به عنوان سرجوخه مشغول به کار شد. گفتند چه فرقی می کند و چه اثری برای تو دارد؟ گفت بگذار تا یک یهودی دیگر کشته شود!!! "آیشمن" لقبی است که مطبوعات خارجی در اوایل انقلاب به "صادق خلخالی" داده بودند!

وی در همان سال به SD پیوست و مورد توجه هانریش هیلمر و رینهارد هابریچ قرار گرفت. تا سال 1935 هنوز مشغول کار در بخش مربوط به بازجویی و تحقیق درباره ی حل مساله یهودیان بود. در همین سال درباره ی مهاجرت یهودیان به خاور میانه با سران عرب مذاکره کرد.
با اشغال اتریش در مارس 1938 یهودیان را برای مهاجرت به وین تشویق کرد و چون کارش موفقیت آمیز بود، عده ای را به پراگ و برلین اعزام کرد.وی در سال 1939 مجددا به برلین برگشت و ریاست سازمان امور حمل و نقل یهودیان را برعهده گرفت.
ایشمن، کنفرانس ونسو را در رابطه با حل نهایی مساله یهودیان تشکیل داد و از این زمان به بعد کار فرستادن آنها به اردوگاه های مرگ و غارت اموالشان را آغاز کرد. در پایان جنگ جهانی دوم، وی دستگیر و در یک اردوگاه آمریکایی زندانی گشت. در همین زمان به طور ناشناس موفق به فرار به آرژانتین شد و با نام مستعار ریکاردو کلمنت ده سال در این کشور زندگی کرد.تا اینکه در سال 1960 آژانس امنیتی اسراییل (موساد) با همکاری سازمان امنیتی آلمان وی را دزدیده و به اسرائیل بردند.
وی از تاریخ 2 آوریل تا 4 آگوست 1961 در اورشلیم محاکمه و محکوم به مرگ شد. این حکم در تاریخ 31 می 1962 در زندان رام الله به اجرا درآمد.گفته شدهدر لحظه های آخر عمر آیشمن وقتی از او خواستند تا اگر پیامی دارد ابراز کند، گفت: یک خواسته دارم و آن اینست که اول نزد یک عالم یهودی به دین یهود در آیم، سپس اعدامم کنید!!
